تبليغاتX
رویای خیس...

رویای خیس...

سلام به همگی......

امیدوارم خوب باشید...

ببخشید که یه دوهفته ای اصلا نمیتونستم بیام نت....به دلایل متعدد....این روزا خیلی سرم شلوغه...دلم برای همتون تنگ شده بود...از همه دوستانم هم ممنونم مخصوصاعزیزانی که چندین بار جویای حال شدن ...ببخشید که حتی نتونستم جواباتونو بدم.....ولی امروز اومدم و به درخواست یکی ازدوستانم این پست رو گذاشتم البته خودم خیلی باهاش موافق نیستم و لی به نظرم یه جاهاییش درسته....

 

حقیقت دانشگاه ازدید دختراو پسرا


اگر از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه مي‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي .


اگر از دخترها بپرسيد: میگویند براي انتخاب شوهر .


حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را مي‌فرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه.

ميدونيد توي محيط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اينو بخونيد:



* سري به يكي ازخانه هاي دانشجويي پسرها ميزنيم. سه پسر در گوشه اي مشغول پاستور بازي هستند و حسابي جر ميزنند. آنقدر حواسشان پرت است كه يادشان رفته غذا بالاي اجاق داردمي‌سوزد.




* حال سري به خوابگاه دخترها ميزنيم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ي اطاق مشغول كشيدن پسري به اطاق خودشان كه طبقه دوم است هستند. ناگهان صداي آژير پليس كه از آن نزديكي مي‌گذرد مي‌آيد و دخترها از ترس ملحفه ها را ول مي‌كنند. پليس به طرف او مي‌آيد و چند روز بعد به پسرك مي‌گويد ما اصلا شما را نديده بوديم.


* سري به يكي از كافي شاپهاي اطراف دانشگاه ميزنيم. يك پسر و دختر كنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتي پسره با دادن قول ازدواج كردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتي هم از هم جدا مي‌شوند نه كك اين ميگزه نه اون.


* سر يكي از كلاسهاي درس هستيم 4 پسر پشت سر دختري نشسته‌اند و با تلاش زياد طوريكه نه دختره و استاد و نه بقيه دانشجويان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوي دختره مي نويسند (من خرهستم).


* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها مي‌سوزه و براي آنها سوپ مياره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفي از ظروف خودشان خالي مي‌كنند و براي دخترهاي دانشجوي همسايه مي‌برند كه بله، اينو ما پختيم. دخترها فكر مي‌كنند كه اينها ديگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را مي‌گيرند. غافل از اينكه پسرها...


حقيقت اصلي دانشگاه اينه !!!!!!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت11:58توسط فائزه | |

ای خدا غصه نخور ازتوفراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویران تر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم 

 

خداجون...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت20:41توسط فائزه | |

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ،پرواز را ... 

 

راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

 

و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی

.

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

 

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

 

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!

 

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت23:0توسط فائزه | |

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و به دنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار...    دریغ از تکرار...

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت14:2توسط فائزه | |

 

 

این ترم تموم شد....ولی کاش نمی شد.....نمیدونم.....نمیدونم چرا ولی اولین باربود تو تموم این ۶سالی که دارم زبان میخونم اینجوری از تموم شدن یه ترم ناراحت بشم.....همش تقصیر اون بود.....خدایا الان که دارم اینارو مینویسم خیلی دلم گرفته.....از فردا ترم جدید شروع میشه....یه ترم جدید با یونسی داریم..........وای...همش یاد ترم قبل می افتم و حالم گرفته میشه.....اه...خدابگم چیکارت نکنه...اولین باری بود که اومده بود تو اموزشگاه ما....عمرا فکرنمیکردم یه روز یه نفر اونم ...بتونه منو ...افکارمو...عقایدمو....تصوراتمو تغییر بده.ولی خداییشم خیلی خوب بود...خیلی....اخرشم اون تونست موفق بشه...با کاراش  باحرفاش با رفتاراش با نگاهش با تفاوتاش با فرق داشتن رفتاراش بین منو بقیه....

خدایا کمکم کن بتونم فراموش کنم... خدایا یه وقت نزاری منم درگیر همون چیزایی بشم که همش ازش بیزار بودم....چیزایی که بخاطرش واسه بقیه تاسف میخوردم...چیزایی که به نداشتنش افتخار میکردم....چیزی که هیچوقت بهش اعتقادی نداشتم.....

نه....من میتونم......من تو شرایط بد تر ازین بودمو نگذاشتم درگیرش بشم.....حتی وقتی همه کسای  اطرافم ....همه وهمه همش درگیر این چیزابودن....بااینکه باهاشون بودم ولی مثل اونا نشدم.....همیشه ازین چیزا میترسیدم.....

+نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت21:38توسط فائزه | |

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت20:49توسط فائزه | |

سلام ..............یه سلام گرم و مهربونو بااحساس و باادب و با احترام و بچه درس خونی و شاد از تموم شدن امتحانا با یه کم خستگی/یه اپسیلون/به همه دوستان خوبم...امیدوارم تواین مدت اوقات خوشی رو گذرونده باشید ....البته فکر نمیکنم چون مگه میشه ادم دوست به این خوبی داشته باشه و در نبودش خوش باشه....مگه نه.............

 

      
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد

ولی بدون آنکه چیزی بگوید، روی شنهای بیابان نوشت:

امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛

لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد:

امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.

دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا

این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند

ولی وقتی کسی محبتی در حق ما میکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت12:33توسط فائزه | |

اولا سلام به همگی...............امیدوارم خوب باشید....

دوما یه معذرت خواهی از اینکه این شاید پست اخرم باشه البته فقط تا ۲۸ام....

اخه امتحاناتم شروع شده وتا حالا هیچ چیزی به اندازه درسام برام مهم نبوده...البته شما که جای خود داری.راستی برام دعا کنیداا اخه نمیخوام سال اخری شرمنده خودم و زحمت هام و البته خانواده بشم....خوب دیگه حالا بریم سر اصل مطلب...

چه دل های بزرگی داشتیم...

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن   بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم   بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست  بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم اگه دلمون می شکست با یه آبنبات دلمونو بدست می آوردن

بزرگ که شدیم وقتی دلمون رو شکستن با هیچ چیز دیگه نمیشه

درستش کرد فقط جای شکستگیش روی دل میمونه با هیچ آبنباتی درست نمیشه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضیها رو هیچی بعضیهارو کم و بعضیها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درستو غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون۱۰ تای بچگی دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم حتی فکر شکستن دل کسی رو هم نمیکردیم

بزرگ که شدیم خیلی راحت دلها رو میشکنیم از کنارش رد میشیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ مه شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم انسانها رو به خاطر انسان بودنشون میخواستیم ونه پول و…

بزرگ شدیم به همه چیز نگاه میکنیم بجز انسان بودن

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزمون بزرگ شدن بود بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم …هیچ کس نمی فهمد

بچه که بودیم دوستیامون تا نداشت بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

 

بچه که بودیم بچه بودیم  بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ، دیگه همون بچه

هم نیستیم  پس می بینیم که چه دنیایی دارن بچه ها و چقدر دنیایی دارن بزرگ ترها

پس ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همیشه بچه بودیم  کوچک که بودیم

بچه بودیم از آسمان باران می آمد   بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت11:28توسط فائزه | |

                          

 

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد

به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورابخنداند

 

                                                    

 

مرا نمیخواهی دیگر میدانم

بدجور دلم را شکستی بی وفا ، حرفهای تو کجا و تنهایی غمگین من کجا

اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم

چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم

یک قطره اشک بر روی نامه میریزد،

چند لحظه میگذرد و نامه خیس خیس میشود

بدجور دلم را شکستی ، مدتیست که با من سرد سرد هستی

نمیدانم دیگر چه بگویم ، فراموشت کنم یا در غم نبودنت بسوزم

شبها را تا سحر بیدار بمانم ، یا شعر غمگینی که سروده ام را  

برای چندمین بار بخوانم

دلت از سنگ شده بی وفا ،  

چگونه دلت آمد بازی کنی با این دل تنها

مرا نمیخواهی دیگر میدانم ، احساس میکنم  

در آغوش کسی دیگر خوابیده ای میدانم

عطر و بوی تو پیچیده فضای غمگین قلبم را ،

چیزی نگو دیگر نمیخواهم بشنوم بهانه های رفتنت را ...

مقصر قلب من بود که عاشق شد ، به عشق بودنت بدجور به تو وابسته شد

امروز که آمده نه تو را میبینم و نه عشقی از تو را ،  

تنها میشنوم صدای هق هق گریه هایم را

بی خیال دیگر نه من نه تو ، ببین یک قلب ساده از آنجا عبور میکند به دنبالش برو

حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی...

 

 

دوستان خوبم البته این پست هیچ ربطی به من نداره....

توروخدا دیگه نپرسید که منم عاشقم یانه یا اینکه مثل بعضی از دوستان شروع کنید به دلداری دادن....

به خدا من عاشق نیستم شکست هم نخوردم البته خوشبختانه.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت21:29توسط فائزه | |

خدایا شکرت...

خدا جونم ازت ممنونم...ممنونم که دوباره حالش خوب شد واومد...

خدایاممنون که حرفامو شنیدی وبازم قبول کردی...

 

             مامان جون خیلی دوست دارم...خیلی...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت11:37توسط فائزه |


  بذار یواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم

  آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم

  گفتم چیا گفتی بهم؟ گفتی كه آینده داری
دنیا همش عاشقی نیست گریه داری. خنده داری

  گفتم كه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی

  به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش كسی


    خلاصه گفتم كه چشات قصدرسیدن نداره


   رویاها كاله و دسات خیال چیدن نداره


    گفتم كه گفتی زندگیت غصه داره . سفر داره


   هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره

   گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراست


   شهامتو كسی داره كه شاعر مسافراست

   مسافرا اون آدمان كه با حقیقت می مونن


    تلخیاشو خوب می چشن . غصه هاشو خوب می دونن

  گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم


  عاشقیمو قایم كنم تو طالع تو كم باشم


  گفتم كه گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم


ولی یه جا مثل همیم. هر دو مون از غصه پریم


گفتم تو گفتی می تونیم یادی كنیم از همدیگه


اما كسی به اون یكی لیلی و مجنون نمی گه

گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جداجداست


حرف تو رو چشم منه ..اما اینام دست خداست


هر چی كه تو گفته بودی گفتم به دل بی كم و بیش


حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پیش


دلم كه حرفاتو شنید . اول كه باورش نشد


ولی نه. بهتره بگم .نفهمیدش . سرش نشد


یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد


رنگ از رخش . نه نپرید . شكست و مرد و تیره شد

 بلور رویاهام ولی . چكید مثله خواب تگرگ


  آرزوهام از هم پاشید . رسید ته كوچه مرگ

راستش ازم چیزی نموند . به جز همین جسم ظریف

خوب می دونی چی میكشه غریب تو خونه حریف

 


نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست


رویاو آرزو كه هیچ . حتی دل دیونه نیست


دوستت دارم . چه توی خواب . چه توی مرگ و بیداری

فدای یه تار موهات . كه منو دوستم نداری

مواظب آدما باش . زندگی گرگه مهربون


خدای رویای منم .. هنوز بزرگه مهربون

+نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت19:1توسط فائزه | |

سلام

اول از همه از همتون معذرت میخوام که نتونستم بیام و بهتون سر بزنم وپاسخ سوالات ونظراتتون رو بدم.متاسفانه یه چند روزی مسافرت بودم ونتونستم بیام نت .

این روزا سرم خیلی شلوغه  شاید یه خورده دیر بیام ولی حتما میام.خوشبختانه امروز دفترچه کنکورم رو گرچه باکلی مکافات گرفتم.امیدوارم شماهم برام دعاکنید که به اهدافم برسم.دیگه چیزی نمونده ...فقط ترجیح دادم اینارو به صورت یه پست بنویسم که دیگه مجبور نباشم دونه دونه خدمت دوستان خوبم وبامعرفتم برسم و به همه همینو بگم...

راستی یکی از دوستان که خودشم میدونه منظورم با کیه وبشو حذف کرد نتونستم جوابشو بدم...به هر حال متاسفم.این مدتم نبودم که جوابشو بدم نه اینکه عمدا جواب ندم.

 

خدا جون کمکم کن که بتونم حداقل یه کوچولو جواب زحمتهای پدر ومادرم رو بدم...گرچه خودمم خیلی سختی کشیدم کم خوابی و تا ساعت ۸شب این کلاس واون کلاس بودنو ........

خدایا خیلی بهت نیاز دارم مخصوصا این روزا ...میترسم کم کم انگیزم از دست بره ...

خدا جونم خیلی بهت نیاز دارم...نکنه ناامید بشم...خودت میدونی تو چه شرایطی قرار گرفتم.

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت17:34توسط فائزه | |